30 مگ

تماس با ما

این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد

شعر گره مولانا را از این سایت دریافت کنید.

هر بلایی کز تو آید رحمتی‌ست

پیرمردی، مفلس و برگشته‌بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت

هر بلایی کز تو آید رحمتی‌ست

پیرمردی، مفلس و برگشته‌بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا می‌خواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل می‌خواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها می‌رفت بر بازار و کوی

نان طلب می‌کرد و می‌برد آبروی

دست بر هر خودپرستی می‌گشود

تا پشیزی بر پشیزی می‌فزود

هر امیری را، روان می‌شد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، به سوی خانه می‌آمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیماردار

روز از مردم، شب از خود شرم‌سار

صبح‌گاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه دِرَم

از دری می‌رفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پایی، نه سری

ناشمرده، برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپویی نماند

دِرهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حیِّ قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره کَایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

می‌خرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زآن می‌خریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا می‌ریختم

وآن عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی‌ست

جان فدای آن‌که درد او یکی‌ست

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل!

این دعا می‌کرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وآن گره بگشوده، گندم ریخته!

بانگ بر زد، کای خدای دادگر

چون تو دانایی نمی‌داند مگر؟

سال‌ها نرد خدایی باختی

این گره را زآن گره نشناختی؟!

این چه کار است، ای خدای شهر و دِه؟

فرق‌ها بود این گره را زآن گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای؟

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من تو را کی گفتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

گر توانی این گره را برگشای؟

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود!

من خداوندی ندیدم زین نَمَط

یک گره بگشودی و آن‌هم غلط!

اَلْغَرَض، برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی هَمْیان زر

سجده کرد و گفت کای ربِّ ودود

من چه دانستم تو را حکمت چه بود؟

هر بلایی کز تو آید، رحمتی‌ست

هر که را فقری دهی، آن دولتی‌ست

تو بسی زَاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زآن به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زآن بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی‌دانست و مهمان تو بود

رزق زآن معنی ندادندم خسان

تا تو را دانم پناه بی‌کسان

ناتوانی زآن دهی بر تندرست

تا بداند کآنچه دارد زآنِ توست

زآن به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی، قضایم زآن فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گر چه روز و شب درِ حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر درِ دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی

رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

در تو «پروین» نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

منبع مطلب : www.shereheyat.ir

گنجور » پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳

لغتنامه ابجد قرآن 🔍 وزن

ورود کاربر / نام‌نویسی

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات »

شمارهٔ ۱۲۳ – گره گشای

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون

قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری

رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر

چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده

فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی

رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

اطلاعات

با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

منبع اولیه: ویکی‌درج

خوانش‌ها

گره گشای به خوانش رضا ناظری

می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.

گره گشای به خوانش ابوالفضل حسن زاده

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است

پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی

راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید …

ف-ش در ‫۱۴ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷، ساعت ۰۶:۲۱ نوشته:

بنام خدا

خلاصه داستان اینکه پیر مردی مفلس پسر و دخترش بیمار بودند واز هر آدم خودپرستی طلب کمک میکرد روزها گدائی میکرد وشبها بیمارداری

شبی از ناچاری سوی آسیائی رفت وآسیابان مقداری گندم به اوداد گندم را در دامن ریخت و گره زد که نریزد وبراه افتاد پس رو به خدا کرد وگفت ای گره گشا گره گره از کار من برگشا که این گندم را کسی بخرد وبا پول آن عدس وعسل برای شوربا تهیه کنم

ناگان دید گره دامن باز شده وگندم ها ریخته است زبان باعتراض گشود که خدایا بجای گره گشائی از کارم این گره را باز کردی!!

پس خواست گندم ها را جمع کند کیسه پولی را درآنجا افتاده دید پس خدا را سجده کرد وعذر خواست که حکمت کار تو را از اول ندانستم وسخنانی اینگونه گفت:

هر بلائی کز تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است….

2- در بیت 19 میآمیختم درست است بیت ششم ازآخرکانچه به جای کنچه بهتر است

پاسخ: با تشکر از شما، غلطهای اشاره شده تصحیح شدند.

امیر صادقی در ‫۱۲ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۰۵ نوشته:

این سروده زیبای پروین مصداق این حدیث قدسی است که: “خداوند طوری با بنده اش رفتار میکند که گویی همان یک بنده را دارد و بنده با خداوند طوری رفتار می کند که گویی هزاران خدا دارد”.

منبع مطلب : ganjoor.net

شعر گره مولانا

آخرین مطالب سایت